#شهربازی_پارت_224
_ سلام ممنون ، به تو خوش گذشت؟
_ وای آره خیلی تازه چند روز هم رفتیم خونه ی مادر بزرگم عالی بود.........
فرشته برایم از خاطراتش می گفت و من در دل برای خودم شمع روشن کرده بودم و دل می سوزاندم ، با آمدن امیرعلی و یاد آوری شرطبندیشان دوباره دقایقی با هم کل کل کردند و بعد از نیم ساعت درس را شروع کردیم.
تا ساعت 12 بیشتر نماندند، فرشته و امیر علی طبق معمول در حال کل کل کردن زودتر از من رفتند و من هم بعد از چند دقیقه که با بی حالی وسایلم را جمع کردم ، سر به زیر به سمت در اتاق رفتم و آن را باز کردم اما با دیدن کفشهایی آشنا آرام آرام سرم را بالا آوردم و با چهره ی اخموی طاها روبرو شدم. پس برگشته بود. باز هم خدارا شکر کردم که سالم است.
در دل پوزخند زدم ، اخم هایش برای من است و شادی هایش سهم دیگران ، می دانم که بی انصاف شده بودم اما این یک هفته برایم خیلی سخت گذشته بود خیلی.
دلم می خواست بی محلی کنم و بی توجه به او از کنارش بگذرم ، اما من آرام بودم و خیلی از کارها و حرکات انگار برای من تعریف نشده بود.
زیر لب سلام کردم ، جوابم را نداد.
دلم می خواست بر سرش فریاد بزنم آنکه باید اکنون سکوت کند منم نه تو ، اما فقط بغض کردم و سرم را پایین انداختم .بعد از چند لحظه با صدای تقریبا خشنی گفت:
_ گوشیت چرا خاموشه؟
پس متوجه شده بود ،می خواستم بگویم به همان دلیلی که گوشی تو این یک هفته خاموش بود. اما هیچ نگفتم.
انگار کسی در شرکت نبود ، همه رفته بودند و ما تنها بودیم.
به سختی گفتم
romangram.com | @romangram_com