#شهربازی_پارت_222
دو روز دیگر هم با نگرانی های من و تلفن خاموش طاها گذشت ، مثل مرغ سرکنده شده بودم نمی دانستم باید چکارکنم. حتی دیروز وقتی مامان و بابا به مهمانی یکی از دوستانشان رفته بودند من هم به سرعت آماده شده بودم و خودم را به شرکت رسانده بودم ولی با درب بسته ی آن مواجه شده بودم و تقریبا مطمئن شده بودم که طاها در تهران نیست و حتما اتفاقی برایش افتاده است. تمام مدت مشغول صلوات فرستادن برای سلامتی طاها بودم و گاهی از شدت استرس و نگرانی به گریه می افتادم فقط آرزو می کردم که خبر سلامتی اش به من برسد .
روز پنجم عید بود و من از شدت سر درد توان بلند شدن از جایم را نداشتم هنوز هم گوشی طاها خاموش بود و کسی هم تلفن شرکت را جواب نمی داد . از بس در این چند روز اخبار تصادفات جاده ای شنیده بودم دیگر مطمئن شده بودم که طاها هم تصادف کرده است. حالم اصلا خوب نبود و افکار منفی ذهنم را رها نمی کرد.
تا شب به همین منوال گذشت تا اینکه بعد از شام وقتی به اتاقم آمدم گوشی ام را در حال زنگ زدن روی تخت دیدم . به سرعت به سمتش رفتم اما با دیدن شماره ی سارا تمام امیدم نا امید شد با بی حالی جواب دادم.
_ سلام سارا جون
_ سلام عزیزم خوبی؟
_ ممنون شما خوبین ؟ آرمین خوبه ؟
_ ممنون عزیزم ما خوبیم، دیروز آرش و چند تا از دوستاش هم اومدن اینجا ، فقط جای تو خالیه.
_ ممنون ، خوش بگذره
صدای بلند بگو بخندشان می آمد
_ می خواستم بهت بگم ، امروز میلاد با آرش تماس گرفت و گفت که فردا صبح حرکت می کنه بیاد اینجا ، گفتم بگم تو هم همراش بیای ، آخه تو اونجا تنها چیکار می کنی.
_ ممنون من راحتم دو روز دیگه هم .....
با ببخشیدی میان حرفم آمد و گفت : یه لحظه آرام جون من جای این سیخا رو به طاها نشون بدم بهت زنگ میزنم.
romangram.com | @romangram_com