#شهربازی_پارت_221

......

_ باشه، همین الان؟

.....

_ چشم اومدم، خداحافظ.

_ آرام خانوم بازم شانس آوردی بزن بریم که من باید سریع برم خونه ، وقتی برگشتم جبران می کنم.

بلند شدم و از راحتی نفسی کشیدم ، در دلم مادرش را که زنگ زده بود و مرا از دست سوالات طاها نجات داده بود دعا کردم.

دومین روز تعطیلات بود و از طاها بی خبر بودم بعد از تحویل سال منتظر نماندم تا مثل همیشه او تماس بگیرد ،رودرواسی را کنار گذاشتم و برایش پیام تبریک فرستادم به هر حال او از من بزرگتر بود، اما پیامم بی جواب ماند . تا امروز هم هیچ خبری از او نشده بود.

هم دلخور و ناراحت بودم و هم نگران در این دو سه روز خبری از او نداشتم و میترسیدم اتفاقی برایش افتاده باشد . تصمیم گرفتم شماره اش را بگیرم شاید پیامم به دستش نرسیده است هرچند که پیام ارسالش برایم آمده بود . اما دلم را به دریا زدم ، طاها بیشتر از این دلخوری ها برایم عزیز بود.

صدای اپراتور که خبر از خاموش بودن گوشی اش داد ، حسابی مرا دمغ کرد و غمگین بر جای نشاند.

دیروز با مامان و بابا به خانه ی مامان پری ،مادر مامان و همچنین خانه ی پدربزرگم و عمو حسین رفته بودیم و خدارو شکر من دیگر لازم نبود جایی با مامان و بابا همراه شوم امروز هم قرار بود یکی از دوستان بابا به خانه ی ما بیاید و من تصمیم نداشتم از اتاقم خارج شوم .

حوصله ام سر رفته بود و دلم هم بی قرار ی می کرد ، هم نگران بود ، هم دلخور.

دو بار دیگر هم با گوشی طاها تماس گرفته بودم که باز هم خاموش بودنش حالم را گرفته بود.

دوست نداشتم الکی و زود قضاوت کنم اما واقعا نمی توانستم افکارم را جمع کنم .گاهی فکرم به این سمت می رفت که شاید از عمد گوشی اش را خاموش کرده اما به سرعت این فکر را از سرم خارج می کردم. و بیشتر نگران می شدم که نکند اتفاقی برایش افتاده باشد.

romangram.com | @romangram_com