#شهربازی_پارت_217

_ نه خواهش می کنم ، من خیلی اهل بستنی نیستم میشه بگید این چند ظرف بستنی رو ببرن بخورن تا آب نشده ، خیلی زحمت کشیدن حیفه

با لبخند نگاهم کرد و گفت:

_ چشم ، امر دیگه

امر دیگر اینکه تا ابد کنار من بمان.

_ ممنون

طاها بلند شدو از بالای پله ها رضا راصدا زد و گفت بستنی ها را ببرد پایین با بقیه بخورند.

من هم خوشجال و راضی، از لیوانی که طاها روبرویم گذاشته بود شروع به خوردن کردم.

طاها هراز گاهی ذره ای از قهوه اش را می خورد و سعی می کرد خیلی به من نگاه نکند تا معذب نباشم اما راجب هر یک برایم توضیح می داد و بعد نظرم را می پرسید.

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم یکی از کیک ها را برداشتم و روبروی طاها گذاشتم ، از این خجالتی بودن مسخره ام که حتی برای یک حرکت ساده هم این چنین اذیتم می کرد متنفر بودم.

_شما هم بخورید لطفا

طاها با محبت نگاهم کرد

_ چشم ، مگه میشه دست تو رو رد کرد.

شرم زده دوباره سرم را به خوردن گرم کردم.

romangram.com | @romangram_com