#شهربازی_پارت_216


_ چشم آقا ، با اجازه

خدای من باورم نمی شد ده لیوان نوشیدنی با رنگها و شکل های متفاوت، سه مدل کیک و چند ظرف بستنی در آن سینی بود .

نمی دانستم چگونه باید از او تشکر کنم ، کم مانده بود از شدت خوشی و از این همه خوب بودن طاها به گریه بیفتم. انگار کلمات بی اراده از دهانم خارج شدند که گفتم:

_ شما خیلی خوبین... من نمیدونم چی بگم

_ تو خودت خیلی خیلی خوب تری ، چیزی هم نمی خواد بگی ، اینا فقط برای تست کردنه، هرکدوم و که دوست داشتی بخور از هر کدوم هم خوشت نیومد نمی خواد بخوری، البته بگما اینا همه ی منوی ما نیست گفتم فقط چند مدل بیارن ، بقیش باشه برای دفعه های بعد.

_ ممنونم

خودش فنجان قهوه ای که در سینی بود را برداشت و یکی از لیوان ها را هم روبروی من گذاشت و گفت:

_ با این شروع کن ببین خوشت میاد

به تمام آنچه روی میز بود نگاه کردم واقعا زیاد بود و من نمی توانستم همه را بخورم

_شروع کن دیگه چرا نمی خوری؟

_ آخه واقعا زیاده و می ترسم بستنیا هم آب شن حیفه خب، اسراف میشه .

_ به این چیزا فکر نکن بخور


romangram.com | @romangram_com