#شهربازی_پارت_215
باز هم خوب بود ، اصلا شاید وقتی بازگشت به بهانه ای به شرکت می رفتم و اورا می دیدم .
از این افکارم هیجان زده شده بودم و حس خوبی داشتم . هرچند می دانستم که من هرگز روی رفتن به شرکت آن هم فقط به دلیل دیدن طاها را ندارم اما همین فکرش هم برایم دلنشین بود.
_ نگفتی ؟
سوالی نگاهش کردم ، چه چیز را نگفته بودم
_ چی رو؟
_ اینکه دیگه کجاها دوست داری بری؟
خدایا یعنی می شد طاها سهم من از تمام تنهایی ها و ترسها و غم های زندگی ام باشد.
دلم می خواست بگویم اما روی گفتن نداشتم .
_ ممنون همین که میارینم اینجا خیلی خوبه
قبل از اینکه جوابی دهد همان پسر که رضا نام داشت با سینی بزرگی در دستانش به سمت ما آمد . با وجود به کار گرفتن تمام سعیم اما نتوانستم دهانم را از تعجب آنچه می دیدم بسته نگاه دارم . در همان حال نا خود آگاه به سمت طاها چرخیدم طاها سعی کرد خنده اش را از دیدن من با آن دهان باز مانده از تعجب، مخفی کند .اما خیلی موفق نبود.
رضا سینی را روی میز گذاشت و گفت:
_ امر دیگه ای نیست طاها خان؟
_ نه دستت درد نکنه ، فقط کسی بالا نیاد.
romangram.com | @romangram_com