#شهربازی_پارت_214


_ فکر کنم آرمین و آرش برنامه ی سفر دارن، نه؟

_ بله آرمین و خانومش میرن شمال با دوستاشون ، آرشم میره اما نمیدونم کجا.

_ تو چرا همراشون نمیری؟

_ خب من ... اونا با دوستاشون میرن ... منم که اونا رو نمیشناسم. خونه بمونم راحت ترم.

_ مامان و بابات چی؟

_ اونا هم تهران میمونن.

_ منم فردا مامان و تارا رو میبرم مشهد

بالاخره جوابم را گرفتم اما برایم ناراحت کننده بود. هرچند که امیدنداشتم در تعطیلات او را ببینم اما حتی بودنش در این شهر هم به من آرامش می داد .

سعی کردم ناراحتی ام مشهود نباشد

_ به سلامتی..... تا آخر تعطیلات؟

نمیدانم لحنم چگونه بود که طاها آرام خندید و گفت :

_ نه مامان اینا رو میذارم و بر میگردم اینجا تو شرکت کلی کار دارم. اما بازم یه دو سه روزی نیستم .


romangram.com | @romangram_com