#شهربازی_پارت_213
همراه هم وارد کافه شدیم، طبق معمول به طبقه ی دوم رفتیم و پشت یکی از میزهای خوش منظره ی کنار پنجره نشستیم.
_ چی میخوری؟
بی رودر واسی گفتم: شکلات گلاسه
طعمش از آن دفعه زیر زبانم مانده بودو به شدت دلم می خواست دوباره امتحانش کنم.
طاها لبخند زد و گفت:
_ دوست نداری چیزای دیگه روهم امتحان کنی ، شاید خوشت بیاد.
به نظرم پررویی بود اگر می گفتم دلم می خواهد اول یک شکلات گلاسه بخورم و بعد چیز های دیگر را هم امتحان کنم ،در نتیجه سرم را به علامت نفی تکان دادم .
طاها به سمت پله ها رفت و رضا نامی را صدا زد ، پسری از پله ها بالا آمد و طاها خیلی آرام با او مشغول صحبت شد، احتمال میدادم که سفارش میدهد، البته من هیچ چیز نمی شنیدم. پسر بعد از اتمام حرف های طاها یک" چشم رو چشمم" گفت و به پایین برگشت ، طاها هم دوباره آمد و پشت میز ، روبرویم نشست.
_ خب ، چه خبرا؟
_ هیچی؟
_ برای تعطیلات برنامه ای نداری؟
_ من نه.
دلم میخواست بپرسم تو چی ؟ اما زبان به دهان گرفتم.
romangram.com | @romangram_com