#شهربازی_پارت_212


_ خب من راستش .... جای دیگه ای نرفتم اصلا.

خجالت کشیدم ، نمی دانم شاید هم دلیلی برای خجالت نبود اما فکر کردم که من زیادی زندگی ساده و مزخرفی داشته ام ، ترسیدم طاها با بیشتر شناختن من به جای اینکه به من علاقه مند شود به کل از من زده شود .

_ آدم خوش شانس مثل تو کم پیدا میشه.

با تعجب نگاهش کردم

_ خب آخه کم پیش میاد آدم بدون هیچ تجربه ی قبلی و برای اولین بار بره بهترین جا ....... بهت تبریک می گم.

نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، اوهم با خنده ی من از آن ژست مثلا جدی که به خود گرفته بود خارج شد و به خنده افتاد.

طاها همیشه حال و هوای مرا عوض می کرد.

با محبت نگاهم کرد و با لحن مهربانی گفت:

_ دیگه کجا دوست داری بری که تاحالا نرفتی؟

بغض گلویم را گرفت ، این سوال را تا به حال هیچ کس از من نپرسیده بود. من آرزوهای ساده اما زیادی داشتم که شاید برای دیگران مسخره به نظر می آمد اما برای من به حسرت های بزرگی تبدیل شده بودند.

سعی کردم بغضم را پس بزنم اما کمی مشکل بود فکر می کنم طاها متوجه ی حالم شد که چیزی نگفت و تا رسیدن به کافه سکوت کرد.

جلوی در کافه توقف کرد.هر دو پیاده شدیم.


romangram.com | @romangram_com