#شهربازی_پارت_211
_ بله
_ منم اونجا رو خیلی دوست دارم یه جورایی هم یادگاری پدرمه هم اینکه تا همین چند ماه پیش که تارا خوب بود هر روز میومدیم اینجا ، خاطره های فوق العاده ای از اینجا
داریم.
لبخند روی لب هایش بود در این مدت متوجه شده بودم که تارا را بی نهایت دوست دارد و تمام فکر و ذکرش تاراست.
_ تارا کلا عاشقه کافی شاپه . همه ی کافه های تهران رو امتحان کرده اما آخر سر بازم برگشته کافه ی خودمون. دکور اینجا هم کار خودشه گفته بودم که هنرمنده، منو اینجا رو هم روز به روز تغییر میداد اما حالا.......
آهی کشید و ادامه نداد.
خوش به حالشان ، چه چیز دیگری می توانستم بگویم من همیشه آرزوهایم را در دلم نگه داشته بودم ، حداقل آنها روزهای خوب زیادی را تجربه کرده اند ، من همیشه زندگیم یکنواخت و تکراری بوده و حتی تفریحات ساده هم نداشته ام . حرف های طاها با اینکه به خاطر حال تارا با کمی حسرت همراست اما حسرتی که به جان من می اندازد خیلی خیلی بیشتراست.
بعد از کمی مکث گفت:
_ تو چی، تو هم کافی شاپ دوس داری؟
_ بله ، خیلی
_ چه خوب ، کدوم کافه رو بیشتر دوست داری ؟ البته می دونم بهتر از کافه ی ما پیدا نمی کنی .
خدیدم از این خودشیفتگی شوخی که در کلامش بود.
منتظر نگاهم می کرد
romangram.com | @romangram_com