#شهربازی_پارت_210


تا آنجا که می دانستم امسال عید خیلی از فامیل قصد سفر داشتند و خدارو شکر به آن صورت دید و بازدید نداشتیم. سارا و آرمین هم می خواستند هفته ی اول عید را با دوستانشان به شمال بروند و آرش هم مسلما مثل هر سال برنامه ای داشت که دقیقا از آن با خبر نبودم.

چند روز پیش سارا را دیده بودم و او مرا هم دعوت کرده بود که با آنها همراه شوم اما من در جمع غریبه معذب بودم و دلم نمی خواست سارا مجبور باشد تمام وقت به جای خوش گذراندن در کنارمن باشد.

دایی محسن هم برنامه ی سفر داشت اما به خاطر امیر علی آن را به یک هفته کاهش داده بودند تا او به درسش برسد آنها می خواستند به شیراز بروند وعید را در کنار پدر و مادر زن دایی باشند .

دلم می خواست بدانم طاها برای تعطیلات برنامه ای دارد یا نه ، اما کلا از این که بخواهم از او در این موارد سوال بپرسم و به گونه ای از برنامه هایش خبر بگیرم خجالت می کشیدم. دلم می خواست مثل همیشه ذهنم را بخواند و بگوید و من را از این فکر رها سازد.

_ بریم

با صدای طاها کیفم را برداشتم و به دنبالش از شرکت خارج شدم.

در ماشین نشسته بودیم و سکوت تنها حرف میان ما بود . به سمت خانه نمی رفت ،من هم تمایلی به پرسیدن یا مخالفت کردن نداشتم، می دانستم که او مرا جای بدی نمی برد، اما دلم می خواست باز هم به کافه تارا برویم آنجا را بی نهایت دوست داشتم. خیلی طول نکشید تا متوجه شدم مسیر کافه را در پیش گرفته است خوشحال شدم و ناخواسته لبخندی روی لب هایم نقش بست که از دید طاها دور نماند.

_ چی باعث شد لبخند بزنی ؟

_ هیچی

_ دروغ؟

_ خب به خاطر اینکه داریم میریم کافه تارا

_ اونجا رو دوست داری؟


romangram.com | @romangram_com