#شهربازی_پارت_209

کمی نگاهم کرد و گفت:

_ می خوای بری؟

_بله

_ هنوز که وقت داری امروز زود تعطیل کردین.

_ بچه ها می خواستن زودتر برن

_ یکم صبر کن خودم می برمت.

می دانستم سرش شلوغ است.

_ ممنون خودم می رم

بی توجه به من به سمت در رفت و گفت:

_ بشین تا بیام.

من که از خدایم بود اما واقعا نمی خواستم او به خاطر من از کار وزندگی بیفتد ، اما طاها جدی بود و حرف حرف خودش.

هفته ی اول عید شرکت تعطیل بود اما هفته ی دوم قرار بود از صبح تا ساعت 12باز باشد ، همین یک هفته هم برای من زیاد بود و بی خجالت به خودم اقرار می کردم که دلم بی نهایت از ندیدن طاها می گیرد.

این روزها آرامش بخش ترین جا برای من شرکت بود. و دلم می خواست تمام وقت در این اتاق باشم .

romangram.com | @romangram_com