#شهربازی_پارت_218


بعضی از طعم ها فوق العاده بودند اما هیچ کدام هنوز برایم جای شکلات گلاسه ی عزیزم را نگرفته بودند.

یکی از نوشیدنی ها که البته چیزی بین جامد و مایع بود و کلی هم مخلفات داشت و اصلا نمی دانم چه بود را برداشتم و یک ذره از آن را باقاشق کوچکی که در لیوانش بود به دهان گذاشتم اصلا خوشم نیامده بود و کم مانده بود همان را هم برگردانم به سختی آن را قورت دادم مزه ی بی نهایت شیرینی داشت و البته مزه ی خاصی دیگری که نمی دانستم از چیست اصلا تمایلی به خوردنش نداشتم اما روی کنار گذاشتنش را هم نداشتم . دلم می خواست چیز دیگری بخورم تا طعم آن را از بین ببرد .همین طور با خودم درگیر بودم که لیوان از جلویم برداشته شدسرم بالا آمد و طاها را دیدم که مهربان نگاهم می کرد.

_ گفتم که هر کدومو دوست نداشتی نخور

_ فهمیدین؟

لبخند زد وگفت:

_تو برای من مثل کتابی هستی که بار ها دوره کردمش ، خوبِ خوب میشناسمت

_ شما هم مثل صندوقچه ی اسرارید

ناخودآگاه یک اعتراض ملایم در لحنم بود.

طاها کوتاه خندید ، اما بعد جدی شد و گفت:

_ خب چرا سعی نمی کنی در این صندوقچه رو باز کنی؟ آرام منو تو باید همدیگرو بشناسیم ، سعی کن این خجالتو بذاری کنار ، اگه سوالی داری یا حرفی که دلت می خواد به من بزنی رودرواسی نکن ، خجالت نکش ، حرف بزن ، باشه؟..... دلم می خواد هرچی تو دلته هرچی تو فکرو ذهنته به من بگی .

خب سخت بود خودم هم به شدت از این خجالت بی جا رنج می بردم اما کنار گذاشتنش کار حضرت فیل بود.

جوابی نداشتم بدهم خب راست می گفت. من باید خودم برای بهتر شدنم تلاش می کردم.


romangram.com | @romangram_com