#شهربازی_پارت_201

سعی کردم خجالتم را کنار بگذارم.

او هم انگار در فکر بود.

_ ببخشید؟

_ آرام انقدر طاها گفتن سخته ؟

برای من خیلی سخت تر از آنچه او فکر می کرد بود.

_ اول حرفتو بزن تا پشیمون نشدی تا بعد یه فکری هم برای صدا زدنم کنم.

_ من ...... دوست ندارم که بی اطلاع خانوادم با شما باشم

_ خب؟

او هم از آن حالت شوخ خارج شده بود و حالا کاملا جدی بود ، اما باید حرفم را می زدم.

_ یعنی میگم اگه هدف شما فقط....... دوست شدنه ...... من نمی تونم قبول کنم.

_ منم که گفتم دوست دختر ندارم ، تا به حال هم نداشتم. و کلا اهل این روابط نیستم ، در مورد تو هم تصمیم من جدیه و اگر بعد از یه شناخت متقابل به نتیجه ی خوبی برسیم حتما اون رابطه رو رسمی میکنم هرچند که همین الان هم همه چیز برای من جدیه. در مورد خانوادت هم من خودم با آرش صحبت می کنم تو این مدت آرش و در جریان می ذاریم ، موافقی؟

خب هرچند که ترجیح میدادم حداقل آرمین هم باخبر باشد اما همین که گفته بود همه چیز برایش جدیست کلی باعث دلگرمیم شده بود ،دلم افسار امور را به دست گرفته بود و من هم توان مخالفت با دلم را نداشتم.

سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم.

romangram.com | @romangram_com