#شهربازی_پارت_200
طاها یکی از پیش خدمت ها را صدا کرد و گفت لیوانی آب بیاورد. بعد از اینکه او آب را آورد آن را به سمت من گرفت و گفت:
_ اینو بخور
از خدا خواسته آب را گرفتم و شرو ع به نوشیدن کردم.
_ ببین حالا که برای تو سخته من خودم تصمیم می گیرم، در نتیجه منو تو یه مدت بیشتر با هم وقت می گذرونیم، تا بهتر همدیگرو بشناسیم. اوکی؟
آب به گلویم پرید و به سرفه افتادم .
طاها خندان بلند شد و خواست به کمرم ضربه بزند که خودم را کنار کشیدم و دستم را به نشانه اینکه احتیاجی به ضربه زدن نیست بالا بردم و زیر لب به سختی یک خوبم گفتم .
طاها همانطور که می خندید سر جایش نشست و گفت:
_ دیگه حق هیچگونه اعتراضی نداری ، اصلا از همون اولم نباید ازتو نظر می خواستم.
نفسم تازه جا آمده بود ، او خندان نگاهم می کرد و من خجالت می کشیدم. اصلا بهتر که خودش ببردو بدوزد من که راضی هستم فقط روی ابرازش را ندارم.
فکری در سرم بود که نمی دانستم با آن چه کار کنم.
من هیچگاه علاقه ای به دوستی با جنس مخالف نداشتم و البته هیچگاه نه در همچین شرایطی قرار گرفته بودم و نه اصلا به آن فکر می کردم اما خب جزو اصولی بود که به آن پایبند بودم. حالا هم دلم می خواست اگر او قصدش فقط یک دوستی کوتاه مدت نیست خانواده ام را در جریان بگذارم ، هرچند که آنها معمولا برای من وقت ندارند.
اصلا چرا از اول به این فکر نکرده بودم اگر او قصدش فقط دوستی باشد من نمی توانم پیشنهادش را بپذیرم حتی با وجود تمام حسی که به او دارم.
romangram.com | @romangram_com