#شهربازی_پارت_199
هیچ وقت تصور نمی کردم طاها از من خوشش بیاید ، در این مدت این حس برایم به آروزیی دور و دراز تبدیل شده بود، آرزویی محال که امیدی به اجابتش نداشتم .به همین خاطر حالا با شنیدنش کاملا سردرگم شده بودم و استرس گرفته بودم.
_ چته دختر ، چرا این شکلی شدی ، من انقدر ترسناکم ؟
_ نه خب من انتظارشو نداشتم.
_ چرا؟
_ خب من ..... اصلا نمی فهمم...... یعنی فکر نمی کردم از من خوشتون بیاد...... انتظار نداشتم
یعنی مردم تا توانستم این کلمات را با حداقل لرزش صدایم بیان کنم. زبانم کاملا خشک شده بود .
_ چرا نباید خوشم بیاد ، قبلا هم بهت گفتم ، تو دختر فوق العاده ای هستی و اینکه همونطورکه حدیث گفت ، بی نهایت ،ناز و آرامش بخش
سرخ شدم از شرم حرف هایی که شنیدم ، هیچ کس تا به حال با این لحن با من حرف نزده بود حتی خود طاها ، اگر حتی طاها را امروز برای اولین بار میدیدم و او فقط همین یک جمله را با این لحن خاص و منحصر به فرد به من می گفت ،بی شک دل می باختم چه رسد به حالا که از خیلی قبل تر مرا درگیر خودش کرده است.
_ ببین آرام من الان فقط می خوام بدونم تو هم دوست داری یکم بیشتر همدیگرو بشناسیم یا نه همین؟
من چه می دانستم چه بگویم ، حتی نمیدانستم دختر ها در این شرایط ناز می کنند یا خیلی راحت جواب می دهند، هرچند که نه ناز کردن را بلد هستم و نه رویش را دارم. من فقط در مورد ریاضی می توانستم نظر دهم کاش حداقل در میان آن همه کتاب های مربوط به ریاضی ، یک رمان عاشقانه هم خوانده بودم . من به شدت بی تجربه بودم.
با لحن خندانی گفت:
_ آرام به خدا من هیولا نیستم ، احساس می کنم ترسیدی.
چقدر خوب همیشه مرا درک می کند.سعی کردم به خودم مسلط شوم. او طاها بود همان که مدتی تمام فکرم را مشغول کرده بود . همان که دوست داشتم به جای میلاد به من ابراز علاقه کند. همان که آرزویم شده بود.
romangram.com | @romangram_com