#شهربازی_پارت_192


با هرکلمه ای که می گفتم صدایم آرام تر میشد و سوزش دلم بیشتر.

_ آره خب ..... اما من دخترای آروم و بیشتر دوست دارم

با سرعت سرم را بلند کردم لبخند خاصی روی لب هایش بود...... خدایا منظورش چه بود.

_ حدیث دختر خالمه ، همون که از مشهد اومده ، من اون و تارا رو مثل هم دوست دارم .

دهانم باز مانده بود و توانایی بستنش را نداشتم خدایا این همه فکر بیخود کرده بودم ، دختر خاله اش بود ،او مثل خواهرش دوستش دارد.

_ فکر کردی دوست دخترمه آره؟

خجالت کشیدم طوری نگاهم می کرد که انگار افکارم را خوانده است. خدایا چرا طاها انقدر تیز بود.

_ نه

صدایم به گوش خودم هم نرسید.

_ من امروز می خواستم با تو بیام اینجا ، درواقع قرارم با تو بود. میدونستم اگه م*س*تقیم بگم تعارف میکنی و قبول نمیکنی ترجیح دادم تو عمل انجام شده قرارت بدم.

چقدر بدجنس بود ، امروز چند بار نزدیک بود قلبم از کار بایستد .

_ پس ایشون ......


romangram.com | @romangram_com