#شهربازی_پارت_193

_ حدیث تونست تارا رو راضی کنه که برای مشاوره بره پیش روانپزشک الانم تارا مطب دکتر بود ، مطب تو همین خیابونه . حدیث اومده بود اینجا تا کار تارا تموم شه و........ حضورش اینجا کاملا اتفاقی بود.

............

_ در ضمن ....... (خیره در چشمانم با لحنی عجیب و جدید گفت) : من دوست دختر ندارم

_ واقعا

خدایا آبروی من چقدر باید جلوی طاها بریزد. بازهم غیر ارادی حرف از دهانم پریده بود.

طاها بلند خندید و من عرق شرم ریختم از حرف نابجایم. لحنم به گونه ای بود که انگار خیالم راحت شده است.

_ آره واقعا ، البته فعلا

سعی کردم حرفی از دهانم بیرون نپرد ، هرچند از این فعلا خوشم نیامد.

_ خب حالا بگذریم ، دوست داشتم یه روز که حالت خوبه بیارمت اینجا اون دفعه که چیزی نخوردی

لبخند زدم، من هم بی نهایت دلم می خواست به این جا بیایم اما هم اینجا را بلد نبودم و هم تنهایی برایم سخت بود.

منو را به دستم داد و گفت انتخاب کن.

خجالت می کشیدم سرم را بلند کنم و او ذوق زدگی ام را از چهره ام بخواند.

سر به زیر نام های نا آشنای درون منو را نگاه می کردم ، بعضی قابل تلفظ هم نبودند .

romangram.com | @romangram_com