#شهربازی_پارت_190
_ آره ماشین تارا دستمه
از پشت میز بلند شد و دستش را به سمتم دراز کرد .
_ خیلی از آشناییت خوشحال شدم امیدوارم باز همدیگرو ببینیم.
_ منم همینطور.
طاها خطاب به او گفت:
_ زوده که هنوز کجا میری ؟
_ نه دیگه برم تارا منتظر نمونه یه وقت.
_ باهات میام تا پایین
طاها همراهش شد و رو به من گفت :
_ زود برمی گردم
_ راحت باشید
تارا را هم می شناخت خوش به حالش حسابی با آنها صمیمی بود.
romangram.com | @romangram_com