#شهربازی_پارت_189

خجالت زده زیر لب تشکر کردم.

او هم با رویی گشاده ادامه داد

_ میدونم که شاید عادت خوبی نباشه ، اما من عادت دارم با هرکس آشنا میشم اول سنشو می پرسم..... شما چند سالته؟

سعی کردم لبخند بزنم.

_ بیست سال

_ حدس میزدم همین حدود باشی البته 18 سال تو ذهنم بود ، منم جای مادربزرگتو دارم دیگه، 25 سالمه.

لحن بانمکش لبخند به لبهایم آورد. طاها هم بلند خندید که باعث شد حدیث به او چپ چپ نگاه کند و خنده ی طاها بیشتر شود.

رقیب بی نهایت با نمک و دلربا بود.

_ چیه طاها خان خوشت اومد انگار، تو خودت جای پدر بزرگشی.

طاها می خندید و من حسرت می خوردم.

حدیث طاها را می خنداند اما من یا او را نگران می کردم یا عصبانی و یا ناراحت ، من برای او فقط گریه می کردم ، خب حق دارد از من خوشش نیاید.

با صدای طاها که حدیث را مخاطب قرار داد متوجه ی آنها شدم

_ راستی حدیث با ماشین اومدی ؟

romangram.com | @romangram_com