#شهربازی_پارت_188
آن دختر هم از پشت میز بلند شد و به سمت ما چرخید. دختر فوق العاده زیبایی بود و من مسلما حتی حق شرکت در رقابت با او را هم نداشتم چه رسد به اینکه بخواهم به پیروزی هم فکر کنم.
می ترسیدم اشکم درآید و آبرویم برود سعی کردم نامحسوس چند نفس عمیق بکشم.
با هدایت طاها به سمت میز رفتم و با آن دختر دست دادم دختر خوش برخوردی بود و اول او برای دست دادن پیش قدم شد و خودش را معرفی کرد.
_ سلام حدیث هستم ، خوشبختم
_ سلام ، آرام هستم
انقدر آرام گفتم که فکر می کنی به سختی شنید.
طاها صندلی روبروی حدیث را که قبل از آمدنم خودش روی آن نشسته بود را به من تعارف کرد و خودش کنار حدیث نشست و دستش را دور شانه ی او انداخت.
برای گریه نکردن به شدت تلاش می کردم.
_ حدیث جان ، این آرام خانوم دقیقا مثل اسمشه ، اگر می خوای به حرف بیاریش تنها راه اینه که ازش سوال بپرسی. تازه گاهی اوقات جوابی هم نمیده.
چه خوب مرا می شناخت و برای حدیث جانش توصیف می کرد.
حدیث هم با لبخند زیبایی گفت:
_ اتفاقا از چهرت کاملا مشخصه چقدر آرومی، چهره ی ناز و معصوم و به شدت آرامش بخشی داری
romangram.com | @romangram_com