#شهربازی_پارت_187
این را گفت و به سمت در چرخید و سریع داخل شد.
کمی مکث کردم ، دلم نمی خواست در میان جمع غریبه ای قرار گیرم. اصلا چرا قرارش را در شرکت نگذاشته بود. اصلا شاید قرارش کاری نیست و با دوستانش قرار دارد ........ یک لحظه چیزی به ذهنم آمد که برای یک لحظه قلبم را از کار انداخت .....اگر دوستش دختر باشد ..... چرا تا به حال به این مسئله فکر نکرده بودم او هم مثل آرش مگر می شود دوست دختر نداشته باشد. خب اگر با دوست دخترش قرار دارد چرا من را با خودش آورده ، مگر مزاحم می خواهد . شاید......
حسابی غرق در این افکار مشوش بودم که با صدای کسی به خودم آمدم.
_ ببخشید خانم ، آقای راستین منتظرتون هستن.
گیج نگاهش کردم ،آقای راستین دیگر که بود؟
........
وای خدایا مغزم از کار افتاده بود انگار ، طاها را می گفت.
داخل شدم و او مرا به سمت پله ها هدایت کرد .
از پله ها بالا رفتم و قبل از اینکه کامل به بالا برسم از لابلای نرده ها طاها را در حالی که دختری روبرویش نشسته بود پشت یکی از میز ها دیدم .چقدر زود افکارم به حقیقت تبدیل شده بود . احساس افتضاحی داشتم ، گریه ام گرفته بود . دلم می خواست از آنجا فرار کنم. کسی که با او قرار داشت یک دختر بود و من چقدر احمق بودم که حتی آرزو داشتم، طاها حسی همچون احساس من داشته باشد . شاید هم چیزی از احساسات من فهمیده و اینطور می خواهد به من بفهماند که پایم را از گلیمم دراز تر نکنم. هنوز من را ندیده بودند از طاها انتطار نداشتم این چنین حال مرا بگیرد تازه منه بیچاره که اصلا حسم را بروز نداده بودم و هرچه بود در دلم و برای خودم بود و خودم هم تازه به آن پی برده بودم من که با او کاری نداشتم ، نباید این کار را با من می کرد.
خواستم برگردم و از کافه خارج شوم اماقبل از اینکه حرکتی کنم پسری که مرا صدا زده بود از پشت سرم بلند گفت :
_ بفرمایید منتظرتون هستن
با صدای پسر توجه طاها به پله ها جلب شد ، از پشت میز بلند شد ، به سمتم آمد و من چاره ای به جز بالا رفتن نداشتم .
_ آرام جان کجا موندی ؟ چرا انقدر دیر اومدی.
romangram.com | @romangram_com