#شهربازی_پارت_182


با سانسور گریه هایم فقط نخوابیدنم را به زبان آوردم.

_ به خاطر بی خوابیه

_ چرا ؟ باز به چی فکر می کردی ؟

_ به خودم

_ من چی کار کنم که تو انقدر فکر نکنی؟

خدایا .... طاها بالاخره با این لحن خاص و نگاه مهربانش و با این توجهات نابش مرا می کشت.

_ با آرمین صحبت کردم

منتظر نگاهم می کرد.

طاها دیگر محرم اسرارم بود ، خودش گفت برای من همیشه وقت دارد ....... فقط من.

_ گفت مامان افسرده بوده و حالش خیلی بد بوده و من اون دو سال با پرستارم توی یه سوئیت زندگی می کردم.

فقط نگاهم کرد و چیزی به زبان نیاورد.

نگاهش هم تصلی دهنده و آرامش بخش بود.


romangram.com | @romangram_com