#شهربازی_پارت_181

طبق معمول بی سرو صدا از خانه خارج شدم ، می توانستم صبر کنم و با آرش به شرکت بروم اما واقعا حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم ، تا ایستگاه اتوب*و*س قدم زدم و سعی کردم به هر چیزی فکر کنم غیر از گذشته ام.

اما تنها فکری که می توانست کمی فقط کمی مرا از آن حال و هوا دور کند فکر کردن در مورد طاها بود. فکری که مدتی پیش زمینه ی تمامی افکارم شده بود و راه فراری از آن نداشتم.حتی در دلم از داشتن این فکر راضی هم بودم . خوب بود که کسی افکارم را نمی خواند ، من حس جدیدی را تجربه می کردم که از بروز آن واهمه داشتم و خجالت می کشیدم. ترس از اینکه این حس جدید و شیرین از طرف طاها پس زده شود و توجه های او همه از سر دلسوزی یا آشنایی که با آرش دارد باشد و یا هر حسی به جز حسی که من آرزو دارم او هم داشته باشد، مرا وادار می کرد تا جلوی پیش روی احساساتم را بگیرم و حتی در دلم هم نامی از آن حس نبرم. که به شدت کاری بیهوده و عبث بود.

باز هم زود به شرکت رسیده بودم ، و بچه ها احتمالا تا یکی دو ساعت دیگر می آمدند.

کتاب نظریه های ریاضی که به تازگی خریده بودم را از کیفم در آوردم و مشغول خواندن آن شدم . هنوز هم هیچ چیز بهتر از ریاضی نمی توانست ذهنم را مشغول کند.

حسابی و به معنای واقعی کلمه غرق در دنیای محبوبم بودم که با قرار گرفتن دستی روی نوشته های کتاب اول کمی گیج و منگ و متعجب به دست خیره ماندم و بعد هم با شتاب سرم را بلند کردم و با چهره ی خندان و شیطان طاها مواجه شدم.

سریع از روی صندلی بلند شدم و سلام کردم.

_ واقعا غرق بودی آرام می دونی چند بار صدات کردم.

_ ببخشید اصلا متوجه نشدم.

کمی نگاهم کردو با لحنی مهربان پرسید

_ امروز خوبی؟

_ بله

_ پس چرا چشمات انقدر قرمزه ، بازم گریه کردی؟

توجهات طاها هرچند درباره ی کوچک تریم مسائل مرا به عرش میبرد.

romangram.com | @romangram_com