#شهربازی_پارت_180
به سختی زبان باز کردم
_ باشه .... شب بخیر
_ شب بخیر
از اتاقش خارج شدم ، به سمت اتاقم رفتم، داخل شدم و در را پشت سرم بستم.
همان جا به در اتاق تکیه دادم و فکر کردم . باید به جنبه های مثبت زندگیم فکر کنم. همین که آنها مرا دوباره به خانه بازگردانده اند ، خودش جنبه ی مثبتی است.
اما می توانم امشب فقط کمی به آن دو سال فکر کنم و کمی غمگین باشم.
قول می دهم که از فردا دیگر به آن فکر نکنم ،اما امشب برای دل خودم می خواهم کمی غمگین باشم کمی فقط کمی گریه کنم همین. می خواهم امشب کمی به زندگیم فکر کنم زندگی که در آن همه چیز دارم و در واقع هیچ چیز ندارم.
تا صبح نخوابیده بودم دائما به گذشته ی خودم ، مامان و بابا فکر کرده بودم. سعی میکردم هر بار از دید یک نفر به ماجرا نگاه کنم ، ماجرای ساده ای که با اشتباهات بزرگ زندگیمان را تحت الشعاع قرار داده بود. گاهی بابا مقصر میشد گاهی مامان گاهی هردوی آنها، گاهی آن آقا و گاهی من ،که اگر آنقدر جان سخت نبودم و سقط شده بودم شاید اوضاع بهتر شده بود، هر چند که اتفاق اصلی افتاده بود و بود و نبود من آنچنان تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی کرد اما حداقل مامان با هر بار دیدن من این خاطرات تلخ برایش تداعی نمیشد.
مامان در واقع نه تنها آرزویش را از دست داده بود بلکه اعتماد بیش از حدی که به مرد زندگیش داشت را هم یکجا از دست داده بود و این بیش از حد او را داغون و شکننده کرده بود .
خسته بودم اما باید برای کلاس بچه ها به شرکت می رفتم.
حاضر و آماده از اتاقم خارج شدم .میلی به صبحانه خوردن نداشتم ، حتی شیر کاکائوی محبوبم هم نمی توانست حال مرا خوب کند .
هرچند به خودم قول داده بودم که از امروز دیگر به چیزهایی که شنیده ام فکر نکنم اما ،احساس می کردم این افکار روی روح و جسمم حک شده اند و من توان پاک کردن آنها را ندارم.
romangram.com | @romangram_com