#شهربازی_پارت_183

_ امروز تا کی کلاستون طول میکشه؟

_ بستگی به بچه ها داره

_ سعی کن تا 3 تمومش کنی، اوکی؟

_ چرا ؟

_ بهشون بگو امروز تا3 بیشتر نمی تونین تو شرکت باشین ..... چون من یه قرار مهم دارم.

_ چشم

از اتاق خارج شد ، من ماندم و فکر به اینکه او هیچ وقت از ما نخواسته بود کلاسمان را زود تمام کنیم ، حتما قرار مهمی دارد که نمی خواهد کسی در شرکت باشد.

با پر رویی تمام ناراحت شده بودم، دلم می خواست به بهانه ی بچه ها امروز تا هر وقت که طاها در شرکت بود من هم بمانم اما انگار بخت با من یار نبود.

با آمدن بچه ها و سوالات بی شماری که داشتند تا ساعت 3 یکسره کار کردیم و من حتی خستگی ام را هم از یاد بردم. حتی نهار هم نخوردیم ، به مبحث سختی رسیده بودیم و هر دو هم در آن اشکال داشتند در نتیجه با خوردن کیک و بسکویت هایی که فرشته با خود آورده بود در همان حین درس خواندن خودمان را سیر کردیم.

همان اول کلاس به بچه ها گفته بودم که امروز تا 3 بیشتر نمی توانیم در شرکت بمانیم و در نتیجه آنها از تمام وقتی که داشتیم به نحو احسن استفاده کردند.

با رفتن بچه ها من هم وسایلم را جمع کردم و از شرکت خارج شدم .

قدم زنان به سمت ایستگاه اتوب*و*س می رفتم که دیدن طاها آنجا با لبخندی شیطنت آمیز بر لب هایش ، چند لحظه ای مرا در جایم میخکوب کرد. کمی قبل از ایستگاه ماشینش را پارک کرده بود و خودش هم به آن تکیه زده بود و مرا نگاه می کرد.

توقف مرا که دید به سمتم آمد و گفت:

romangram.com | @romangram_com