#شهربازی_پارت_178
اخم ، تعجب و نگرانی را در چهره اش میدیدم .
در اتاقش را باز کرد و اشاره کرد تا داخل شوم. خودش هم داخل شد و در را بست روی تختش نشست و گفت:
_ بپرس؟
اصلا حوصله ی مقدمه چینی و حاشیه رفتن را نداشتم بیش از حد هم مضطرب بودم و در رفتارم هم این اضطراب و استرس کاملا مشهود بود انقدر انگشتانم را در هم پیچانده بودم که انگشتهایم درد گرفته بود، از پوست لبم هم دیگر چیزی باقی نمانده بود. میترسیدم چیز جدیدی بشنوم که حال و روزم را خراب تر کند.
_ آرام چته ؟ خوبی؟
_ من تا دو سالگی کجا بودم؟
چشم هایش گرد و به شدت متعجب شد .اما سریع حالت خودش را عوض کرد و از روی تخت بلند شد ، پشتش را به من کرد و به سمت کمد لباس هایش رفت.
_ آرام این چه سوالی این وقت شب ، خب معلومه کجا بودی.
_ من دیشب حرفاتون و شنیدم.
به سرعت به سمتم برگشت و کلافه کتی که دستش بود را روی تخت انداخت.
_ اشتباه شنیدی
_ اشتباه نشنیدم ، پشت در اتاقم داشتی با آرش راجب من حرف میزدی
romangram.com | @romangram_com