#شهربازی_پارت_177

قلبم ریخت ، هم از لحن حرف زدنش و هم از چیزی که گفته بود ، حس خاصی در وجودم بود که مدتها سعی داشتم ندیده اش بگیرم و از بروز آن هراس داشتم. اما حالا او این حس را شعله ور تر کرده بود.

سعی کردم لبخند بزنم زبانم همیشه مرا در این شرایط تنها می گذاشت.

**

هرچه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم بی خیال شوم و تصمیم گرفتم همین امشب با آرمین صحبت کنم.من حق داشتم بدانم . تصمیم گرفتم این دفعه تا همه چیز را نفهمیدم کوتاه نیایم و کنار نکشم.

ساعت 12 بود که آرمین بالاخره به خانه آمد ، برایم مهم نبود که بد موقع است و او هم خسته ، افکارم دست از سرم برنمی داشتند ، باید همه چیز را می فهمیدم تا نمی فهمیدم به آرامش نمیرسیدم.

جلوی در اتاقش به انتظار ایستاده بودم ، خیلی زیاد استرس داشتم.

وقتی مرا دید تعجب کرد.

_ سلام ، چیزی شده؟

_ سلام ، نه ... یعنی آره

_ چی شده؟

_ یه سوال دارم

_ الان؟

_ خواهش میکنم

romangram.com | @romangram_com