#شهربازی_پارت_170
به جهنم که آبروی خانوادگیمان می رفت .از نظر آنها که طاها از خود بود ،اصلا دلم می خواهد برایش تعریف کنم ، برای یک بار هم که شده می خواهم حرف بزنم . می خواهم به اندازه ی این بیست سال حرف بزنم.
به میز رویرویم خیره میشوم و شروع به تعریف شنیده هایی میکنم که اکثرش را دایی محسن برایم گفته بود و بعضی را هم خودم از میان جروبحث هایشان فهمیده بودم.
_ مامان 17 سالش بوده که با بابا ازدواج می کنه ، خیلی اهل درس نبوده بیشتر به ورزش تمایل داشته ،البته به این خاطر که خانواده ی پدریش اکثرا ورزشکار بودن و خب اون هم این استعداد و علاقه تو وجودش بوده.
از بچگی زیر نظر پدر بزرگم ورزش می کرده و کلی هم مقام توی مسابقات و رده های سنی مختلف داشته . مربیاش خیلی بهش امید داشتن.
مامان والیبال کار می کرده و آرزوش عضویت توی تیم ملی و بعد هم مربی گری بوده.
یکی از فامیلهای پدربزرگم که ورزشکار و از قضا والیبالیست و عضو تیم ملی هم بوده عاشق مامان میشه اما خب مامان و بابا از قبل عاشق هم شده بودن . اون موقع همسایه بودن. خلاصه هم بابا هم اون آقا از مامان خواستگاری میکنن و چون پدر بزرگم متوجه ی علاقه ی مامان و بابا میشه با ازدواجشون موافقت میکنه. اما اون آقا دیگه ازدواج نمیکنه ، و مجرد میمونه.
بابا اصرار داشته خیلی زود ازدواج کنن ، هم از ترس اون آقا و یه جورایی نزدیک بودن شرایطش به مامان و هم به خاطر عشق زیادی که به مامان داشته .بابا به مامان قول داده بوده که کمکش کنه تا به آرزوش برسه و در واقع ازدواج مانع پیشرفتش نشه. مامان هم که به بابا اعتماد کامل داشته قبول میکنه تا زود ازدواج کنن.
همون سال اول ازدواجشون آرمین به دنیا میاد. مادر بزرگم وظیفه ی بزرگ کردن و مراقبت از آرمین رو به عهده میگیره تا مامان به تمریناتش برسه . مامان و بابا با وجود مشغله هایی که داشتن اما عاشق بچه بودن و تصمیم میگیرن تا دوباره بچه دار بشن و تقریبا سه سال بعد از آرمین آرش به دنیا میاد در واقع اینجوری مامان با وجود مامان بزرگ که مراقب بچه ها بوده با خیال راحت میتونسته به ورزش و هدفش برسه اون تازه 21 سالش بوده و با وجود شوهری که عاشقش بوده، دوتا بچه و مادری که مراقب بچه هاش بوده ، از نظر خودش دیگه دغدغه ای به غیر از اهدافش نداشته.
چون مامان از بچگی به صورت حرفه ای ورزش می کرده این وقفه های چند ماهه که برای بارداریش داشته آنچنان تاثیری روی موفقیتاش نمی ذاره بیشتر مثل این بوده که چند ماهی استراحت می کرده. هر چند که توی دوران بارداریش هم ورزش رو به طور کامل کنار نمیذاشته و زیر نظر دکتر به تمریناتش می رسیده .
از طرفی هم با بابا تصمیم گرفته بودن که زود بچه دار بشن تا بعدا که مامان بیشتر به هدفش نزدیک میشه وقفه ای براش به وجود نیاد و فکر بچه دار شدن هم نداشته باشة.
مامان بعد از تولد آرش یه جورایی خودشو غرق می کنه توی تمریناتش و وقتی 23 سالش بوده بعد از دو سال تمرینات فشرده وارد تیم ملی میشه. بابا کاملا حمایتش می کرده و خلاصه همه چیز خوب و خوش بوده.
اون سالها تیم ملی تازه راه افتاده بوده و خیلی مسابقات نداشتن اما رقابت های کشوری خیلی زیاد بوده درکنار اون مامان عضو بهترین تیم کشور هم بوده که از قضا سرپرستش همون آقای خواستگار بوده که از مامان جواب رد شنیده بوده. این تیم وابسته به کارخونه ای بوده که صاحبش پدر اون آقا بوده و در نتیجه سرمایه ی زیادی داشته و یه جورایی بهترین های والیبال زنان رو توی این تیم جمع کرده بوده.
romangram.com | @romangram_com