#شهربازی_پارت_168


_ خب دلم نمی خواست خونه بمونم

نگاهش نرم شد و از آن حالت بازخواستی خارج شد.

به سمت اتاقش رفت و در همان حالت گفت:

_ بیا ببینم

به دنبالش رفتم ، روی یکی از مبل های اتاقش نشست و به من که دم در اتاق ایستاده بودم اشاره کرد تا روی مبل روبرویش بنشینم. من هم اطاعت کردم . نشستم اما سرم را زیر انداخته بودم. ازپارچ آب روی میز برایم آب ریخت و به دستم داد.

_ چیزی خوردی از صبح تا حالا؟

_ میل نداشتم

_ چی شده ؟

.........

چه می گفتم ، می گفتم دیشب تعریف یکی دیگر از شیرین کاری های خانواده ام را شنیده ام.

_ گفتنی نیست

_ چرا انقدر غمگینی؟


romangram.com | @romangram_com