#شهربازی_پارت_166
صدا و چهره اش هر دو متعجب بود.
صدای قلبم را در سرم می شنیدم ، فکر می کردم همه رفته اند و حالا کاملا غافلگیر شده بودم.
زبانم هم که مثل همیشه بند آمده بود. نگاهی به خرده های شیشه روی زمین کردم و خم شدم تا آنها را جمع کنم.
_ دست نزن میبری دستتو .
بعد هم خودش جارویی که در یکی از کابینت ها قرار داشت را در آورد اما قبل از این که بخواهد شیشه ها را جمع کند جارو را از دستش گرفتم.
_ خودم جمع می کنم.
چیزی نگفت و گذاشت تا خودم این کار را انجام دهم اما دست به سینه به در آشپزخانه تکیه داده بود و نگاهم می کرد.
درسته که دلم نمی خواست کسی من را ببیند و فکر می کردم که تنها هستم ، اما خیلی هم از بودن و دیدن طاها ناراحت نشده بودم ، در واقع حضورش را دوست داشتم. او برای من فرشته ی نجات بود.
کارم که تمام شد جارو را در همان کابینت گذاشتم و به سمت در رفتم .
دیگر وقت رفتن بود و تعلل جایز نبود. من نباید مزاحم طاها می شدم . هرچند که دلم می خواست بمانم.
_ ببخشید ، فکر کردم همه رفتن. همین الان میرم.
_ کی اومدی؟
romangram.com | @romangram_com