#شهربازی_پارت_165
کلیدی که طاها برایم درست کرده بود را از کیفم در آوردم ،در را باز کردم و داخل شدم و دوباره در را قفل کردم ترجیح می دادم کسی از حضورم آگاه نشود.
به سمت اتاقمان رفتم و وارد شدم ، در را پشت سرم بستم نه پرده کرکره را کنار زدم و نه پنجره را باز کردم ، چراغ را هم خاموش گذاشتم ، اینطوری توجه کسی جلب نمیشدو من می توانستم اینجا راحت باشم .فقط دعا دعا می کردم که آرش و طاها هم ه*و*س استراحت در این اتاق به سرشان نزند و اینجا نیایند.
چند دقیقه ای بود که صدای آقای محمدی می آمد . همینطور روی صندلی و رو به پنجره ی بسته نشسته بودم و در افکارم غرق بودم.
دیشب به اندازه ی کافی اشک ریخته بودم دیگر اشکی نداشتم . حس و حال گریه هم نبود اما به شدت غمگین بودم . دلم فقط یک آ*غ*و*ش می خواست ، کمی نوازش و صدایی که برایم بگوید، این چیزها اصلا مهم نیست.
دلم می خواست کسی بود که همه چیز را کاملا برایم تعریف می کرد. من هرچه می دانستم از دعواهای مامان و بابا بود و البته یک بار هم دایی محسن چیزهایی برایم گفته بود. اما این که من تا دو سالگی پیش مامان و بابا نبوده ام کاملا جدید بود ، دلم می خواست دلیلش را بدانم ، دلم می خواست کسی به من بگوید که تو حق داری، که آنها در حقت کوتاهی کرده اند. اما کسی نبود و من باز هم تنها بودم.
نمی دانم چقدر گذشته بود و من در فکر بودم اما با سر و صداهایی که از بیرون می آمد به ساعتم نگاه کردم ،3 بود . تعجب کردم این همه وقت بدون حرکت روی صندلی نشسته بودم و متوجه گذر زمان نشده بودم. بدنم خشگ شده بود.
می دانستم که این هفته طاها ساعات پایان کار در شرکتش را از 5 به 3 تغییر داده تا کارمندانش بتوانند به کارهای قبل از عیدشان برسند . و در نتیجه الان همه در حال ترک شرکت بودند .
خوب بود می توانستم از اتاق خارج شوم .
نیم ساعت بعد که در شرکت بسته شد و مطمئن شدم همه رفته اند از اتاق خارج شدم .
به سمت آشپزخانه ی کوچکی که در این طبقه بود رفتم تا کمی آب بنوشم . با این که از صبح چیزی نخورده بودم میلی هم به غذا خوردن نداشتم. بی نهایت احساس خستگی می کردم خستگی روح ، خستگی ای که با هیچ استراحتی خوب نمیشود.
دلم نمی خواست به خانه برگردم ، ترجیح می دادم تا زمانی که می توانم در شرکت بمانم.
به اتاق برگشتم تا لیوانم را بردارم و به آشپزخانه برگردم . برای خودم از شیشه ای که در یحچال بود آب ریختم اما هنوز لیوان را به سمت دهانم نبرده بودم که با شنیدن اسمم لیوان از دستم افتاد و صد تکه شد و من با ترس به پشت سرم برگشتم..... طاها در شرکت بود.
_ آرام تو اینجا چی کار می کنی ؟ کی اومدی؟
romangram.com | @romangram_com