#شهربازی_پارت_164


_ خب مامان حالش بد بود

_ آره اما اون بچه که گ*ن*ا*هی نداشته

_ بیخیال آرمین حالا که آرامم خواب بود و نشنید تو هم کشش نده دیگه.

پشت در نشستم ، یعنی سقوط کردم .

کاش کسی ب*غ*لم می کرد و دلداریم میداد.

این مورد جدید بود تا به حال آن را در دعواها نشنیده بودم و کسی هم برایم نگفته بود. یعنی تا این حد تولد من نا خوشایند بوده که مرا دو سال از خود دور کرده بودند.

شاید آرش راست میگفت نوزاد که چیزی حالیش نیست.

دلم گرفته بود ، دلم کمی گریه می خواست، کمی از این خانه دور شدن .

به سمت تخت رفتم و همانطور که اشکها بی اراده می ریختند چشمانم را بستم و نمی دانم کی به خواب رفتم.

صبح که برای نماز بیدار شدم ، تصمیم گرفتم علی رغم تعطیلی دانشگاه و نداشتن کلاس در شرکت از خانه بیرون بزنم، فضای خانه برایم غیر قابل تحمل بود. کسی هم که از کلاس های من خبر نداشت و در نتیجه فکر می کردند به دانشگاه رفته ام.

ساعت هفت بود که از خانه بیرون زدم بی سرو صدا و بدون جلب توجه ،مثل همیشه.

دلم مرا به سوی شرکت می کشاند ، سوار اتوب*و*س شدم و خودم را به شرکت رساندم ساعت 7:30 بود و آقای محمدی یک ربع به 8 در شرکت را باز می کرد .


romangram.com | @romangram_com