#شهربازی_پارت_163
متعجب و کنجکاو سعی کردم صداهایی که از بیرون می آمد را گوش دهم تا دلیل این سر زدن به اتاقم را بفهمم.
_ خدارو شکر نشنید
صدای پچ پچ گونه ی آرمین بود که از پشت در می آمد.
نا خواسته دلشوره گرفته بودم و دلیل این حرف و رفتار ها را نمی فهمیدم.
آرش در جوابش گفت:
_ حالا مثلا شنیده بود چی میشد
_ چی میشد ؟ یعنی واقعا حالیت نیست آرام چقدر حساسه.
_ چرا عصبانی میشی میدونم حساسه اما فهمیدن یا نفهمیدن این موضوع چه فرقی به حالش داره. اصلا از کجا معلوم تا الان تو دعواهای مامان و بابا نفهمیده باشه.
چه چیزی بود که من نمیدانستم، استرس گرفتم ، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که شاید من دختر واقعی آنها نیستم.
صدای جرو بحثی که متعلق به مامان و بابا بود کمی بلند تر شده بود و من برای اینکه سر از حرف های آرش و آرمین در آورم پاورچین به سمت در اتاق رفتم و گوشم را به در چسباندم و خدا خدا می کردم که همین پشت در حرف هایشان را بزنند تا من از جریان با خبر شوم.
_ خیلی فرق داره، تو پسری شاید این چیزا برات مهم نباشه که البته برای من مهمه ، اما آرام یه دختره و بیش از حد حساسه.
_ به نظر من که مسئله ی مهمی نیست ، آخه بچه ی تازه به دنیا اومده چه میفهمه که کی داره بزرگش میکنه.
_ اون موقع آره اما وقتی الان بفهمه تا دوسالگی پیش پدر مادرش نبوده براش سخته
romangram.com | @romangram_com