#شهربازی_پارت_162


خوشحال بودم.

طاها برگشته بود .

نزدیک عید بود، حضور طاها مداوم و پرنگ شده بود و بدجور دلم را وابسته ی حضورش کرده بود.

دیگر لحظه هایی که در کنار طاها بودم استرس نداشتم اما هنوز هم کمی خجالت می کشیدم ، هنوز هم او بود که بیشتر صحبت می کرد یا سوال می پرسید و من بیشتر شنونده و پاسخ دهنده بودم. روزهایی که به شرکت می رفتم در ساعت استراحت بچه ها به اتاق می آمد و مرا می دید و کمی صحبت می کرد و گاهی هم به منشی اش می گفت مرا صدا کند تا به اتاقش بروم. اما روزهایی که به شرکت نمی رفتم به گوشی ام زنگ می زد و کوتاه حالم را می پرسید و از روزم خبر می گرفت و گاهی هم برایم پیام می فرستاد. به هر حال بود و من از این بودن بی نهایت راضی و خوشحال بودم.

آرش از همان چند ماه پیش که قرار داد مهمی را با صدا و سیما برای تبلیغات بسته بود حضورش خیلی کمرنگ تر شده بود. گاهی که در شرکت بودم می دیدم که با طاها در حیاط صحبت می کنند ، اما به نظرم یک فاصله بینشان وجود داشت، فاصله ای که تا چند ماه پیش نبود دیگر کمتر آن دو را با هم می دیدم ، و من خوش بینانه فکر می کردم دلیلش مشغله ی کاری به شدت فشرده ی آرش است . آرش به خاطر قراردادی که بسته بود باید برای تبلیغات یک سری کالا به شیراز و اصفهان هم سفر می کرد و تقریبا بین این شهر ها در گردش بود ،در نتیجه همه ی اینها حضورش را بی نهایت کم رنگ کرده بود.

آرمین و سارا، سخت درگیر دکور کردن خانه ی شان بودند، ساخت خانه کاملا تمام شده بود و سارا خوشحال از این موضوع مشغول آماده کردن جهیزیه اش بود و حسابی هم در این مورد سخت گیر بود به طوری که صدای همه را در آورده بود ، اما او با بی خیالی می گفت که هنوز تا روز عروسی فرصت زیاد است و او لازم نیست هول هولکی خرید کند و می تواند تمام شهر را سرفرصت بگردد و بعد با خیال راحت بهترین ها را انتخاب کند، آرمین هم که هرچه سارا می گفت بی چون و چرا می پذیرفت.

یک هفته تا عید مانده بود و کلاس های دانشگاه تعطیل شده بود.

با امیر علی و فرشته قرار گذاشته بودیم که تا آخر اسفند کلاس هایمان را ادامه دهیم و فقط هفته ی اول عید کلاس را تعطیل کنیم تا هم آنها استراحتی کنند و هم به دید و بازدید عید بپردازند، البته این تصمیمی بود که آن دو گرفته بودند ،من هم چون عید و غیر از عید برایم فرقی نداشت تصمیم گیری را به عهده ی آنها گذاشته بودم و نتیجه ی تصمیمات شان را پذیرفته بودم.

جمعه بود و برای اولین بار بعد از مدتها همه در خانه بودند ، درکنار هم البته در سکوت شام خورده بودیم و کمی هم کنار هم نشسته بودیم، من خیلی زودتر از آنها شب بخیر گفته بودم و به اتاقم برگشته بودم.

نمی دانم شاید درست نبود اما عادت کرده بودم که وقتی همه جمعند و داد و دعوایی هم نیست خیلی در جمع نمانم همش می ترسیدم دعوایی شود و شب آنها خراب شود . دست خودم نبود حسی که هر دفعه از دعواهای آنها به من القا می شد باعث این طرز فکر در من شده بود.

**

معمولا خوابم سبک بود . با صدای صحبت آرامی که از پشت در می آمد و البته پس زمینه ای از یک جر و بحث داشت از خواب بیدار شدم. ساعت 12 بود و من از سر بیکاری وقتی به اتاقم برگشته بودم ترجیح داده بودم بخوابم اما حالا با صداهایی که می آمد بیدار شده بودم یک دفعه در اتاقم باز شد ، نا خواسته چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم ، آرمین بود که با صدای آرامی گفت : خوابه بعد هم بیرون رفت و در رابست .


romangram.com | @romangram_com