#شهربازی_پارت_154
_ نه
_ از چشمات مشخصه
کیفم را برداشتم و به سمت در رفتم بیش از این نباید مزاحم زندگی او میشدم.
_ کجا همین جوری راه افتادی
_ مجبور شدم به شما زنگ بزنم وگرنه مزاحم نمیشدم
_ آرام بس کن خستم کردی
بالاخره به زبان آورد ، هرچند خودم هم میدانستم اما شنیدن از خودش خیلی درد داشت ، چشمهایم پر از اشک شد و من فقط گفتم:
_ میدونم ، ببخشید
به سمت در دویدم و از آن خارج شدم در کوچه بودم که کسی از پشت بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش چرخاند ....... طاها
_ بذارید برم توروخدا
_ چته تو چرا اینجوری میکنی؟
بی حرف دیگری مرا به سمت ماشینش کشاند و در جلو را باز کردو تقریبا مرا روی صندلی انداخت و در را محکم بست ، خودش هم به سرعت سوار شد.
romangram.com | @romangram_com