#شهربازی_پارت_153

_ چی؟ تو این موقع توشرکت چی کار میکنی؟

حس مزاحم بودن بد حسی ست

_ ببخشید نمی خواستم مزا......

_ دارم میام

نگذاشت حرفم را کامل کنم ، صدایش هم عصبانی بود ،او هم از دستم خسته شده بود حتما ، حق داشت چه کسی از مزاحم خوشش می آید.

همان طور در تاریکی روی صندلی اتاق نشستم و سرم را روی میز گذاشتم ، دلم بی نهایت گرفته بود . هیچ سعیی در کنترل اشکهایم نکردم ، بالاخره باید یک جوری این حس بد را از بین می بردم.

نمیدانم چقدر گذشته بود که در با صدا باز شد و صدای طاها به گوش رسید.

_ آرام کجایی ؟ چرا انقدر تاریکه، آرام

سریع اشکهایم را پاک کردم و از پشت میز بلند شدم اما قبل از هر حرکت دیگری در به شدت باز شد و طاها در چارچوب در نمایان شد ،چراغ را روشن کرد و من چهره ی نگرانش را دیدم.

_ اینجایی ؟ چرا تو تاریکی نشستی ؟ خوبی؟

_ بله ،ببخشید ، مجبور شدید تا اینجا بیاید

صدایم خیلی آرام بود

_ این همه وقت داشتی گریه می کردی؟

romangram.com | @romangram_com