#شهربازی_پارت_152
ساعت از هفت گذشته بود نمی دانستم چه کنم دلم می خواست به آرش زنگ بزنم و هرچه از دهانم در می آید به او بگویم .
دلم ازاین هم گرفته بود که هیچ کس از خانه حتی زنگ نزده بود و دلیل دیر آمدن من را نپرسیده بود. حتما باز هم در خانه نبودند یا آنقدر سرگرم خودشان بودند که باز هم فراموش شده بودم.
همینطور که اشکها صورتم را خیس می کردند در اتاق قدم می زدم . که زنگ گوشی به صدا در آمد با امید آنکه آرش باشد به سمت گوشی رفتم اما اسم طاها روی صفحه خودنمایی میکرد.
از جواب ندادنش دلخور بودم و در جواب دادن تردید داشتم .
اما تردید را کنار گذاشتم و دکمه ی اتصال را زدم تا فردا که نمی توانستم اینجا بمانم.
قبل از اینکه حرفی بزنم ، نگران پرسید
_ الو آرام چیزی شده ؟
خدایا هنوز هم تنها کسی بود که نگران من میشد.
_ ببخشید .... مزاحم شدم
_ آرام تعارف و بذار کنار چی شده
هنوز صدایش نگران بود
_ من تو شرکت جا موندم کسی نیست.....
romangram.com | @romangram_com