#شهربازی_پارت_151

_ سلام کاری داشتی ؟

به نظر می آمد عجله دارد

_ چیزه آرش من تو شرکتم همه رفتن آقای محمدی هم در و قفل کرد و رفت ، چیکار کنم

_ هنوز تو شرکتی ..... ای بابا ...... حواست کجا بود آخه ، ببین من الان کرجم همین الان یه قرار خیلی مهم دارم ، ( شنیدم که به کسی گفت ) ،سلام آقای معین همین الان می رسم

خدمتتون ،آرام زنگ بزن به آقای محمدی شمارشو واست می فرستم.

قطع کرد حتی فرصت حرف زدن به من نداد.

یعنی باید به طاها زنگ میزدم .

نیم ساعت دیگر را هم در شک و تردید زنگ زدن به طاها گذراندم اما بالاخره تصمیم گرفتم زنگ بزنم.

استرس داشتم .

با شنیدن هر بوق ضربان قلبم بیشتر میشد اما با جواب ندادن طاها ضربان ها انگار آرام شدند. در واقع از کار افتادند ، اصلا انتظارش را نداشتم.

ناراحت شدم از این جواب ندادن.

کم کم داشت گریه ام می گرفت .

دوباره به آقای محمدی زنگ زدم اما باز هم خاموش بود.

romangram.com | @romangram_com