#شهربازی_پارت_149

ساعت پنج و نیم بود که امیرعلی رفت ،برعکس همیشه فرشته کمی زودتر رفته بود.

وسایلم را جمع کردم و آماده روی صندلی پشت میز گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم .

کسی را در مسیر بین اتاق تا دستشویی ندیدم، به نظر می آمد کسی نیست اما صدای آقای محمدی را از بیرون می شنیدم، خیالم راحت شد ، می دانستم تا همه خارج نشوند او نمی رود.

امروز کلیپسم شکسته یود و موهایم را با کش بسته بودم که مرتب شل می شد وباید دوباره می بستم ، سر فرصت مقنعه ام را هم در آوردم و موهایم را از اول بستم .

از دستشویی که بیرون آمدم چراغ ها خاموش بود تعجب کردم و کمی نگران شدم که نکند در این چند دقیقه که من در دستشویی بوده ام همه رفته باشند . به سمت در خروج رفتم که با دیدن در بسته به شدت ترسیدم و مضطرب شدم.

چند بار آهسته به در زدم و صدا کردم اما کسی نبود محکم تر زدم اما انگار هیچ کس نبود ،

به سمت پنجره ی رو به کوچه رفتم تا اگر کسی هست صدایش کنم که با دیدن آقای محمدی

در حالی که سوار بر موتورش از آنجا دور می شد تمام امیدم ناامید شد.

ترسیده بودم نمیدانستم چه کار کنم ،تعارف را کنار گذاشتم و به آرش زنگ زدم می دانستم امروز زودتر رفته و قرار مهمی دارد اما بالاخره من که نمی توانستم تا فردا اینجا بمانم.

دفعه ی اول ریجکت کرد اما دفعه ی دوم همین که ارتباط برقرار شد قبل از اینکه حرفی بزنم آرش به سرعت گفت:

_ نمیتونم صحبت کنم شب میبینمت.

م*س*تاصل وسط شرکت ایستاده بودم شماره ی آقای محمدی را هم نداشتم رویم هم نمی شد به او زنگ بزنم اما فقط آرش ، طاها و آقای محمدی کلید داشتند.

طاها را بی خیال شدم و شماره ی فرشته راگرفتم تا از او شماره ی پدرش را بگیرم.

romangram.com | @romangram_com