#شهربازی_پارت_148
امتحانات پایان ترم شروع شده بود و من کلاس های شرکت را برای ده روز کنسل کرده بودم تا به درسهایم برسم. دو سه هفته ای بود که طاها را ندیده بودم وبه شدت ناراحت و نگران بودم .
در این مدت میلاد فقط دو بار با من تماس گرفته بود که وقتی عدم تمایل مرا در حرف زدن متوجه شده بود تماس را کوتاه کرده بود و گفته بود می گذارد تا بعد از مدرک گرفتنم در این باره صحبت کنیم. من هم از این بابت بی نهایت خوشحال شده بودم. اما در این مدت طاها حتی یک اس ام اس هم نزده بود. من هم هرچه با خودم کلنجار رفته بودم نتوانسته بودم خبری از او بگیرم یا به سراغش بروم . یا حتی پیامکی از حالش با خبر شوم.
پیش خودم فکر می کردم حتما طاها دیگر دوست ندارد با من در ارتباط باشد چون اگر می خواست مثل همان چند ماه گذشته که همیشه خودش به سراغم می آمد باز هم می توانست ارتباطش را حفظ کند و در نتیجه من این نبودنش را به پای نخواستنش گذاشته بودم و کمی هم بیشتر از کمی از این بابت دلگیر بودم.
آنقدر در طول زندگیم حس مزاحم بودن و سربار بودن را تجربه کرده بودم که اصلا دلم نمی خواست در رابطه با طاها پا پیش بگذارم و او از سر حس دلسوزی یا هر چیز دیگری مجبور باشد با من حرف بزند.
زمان هایی که در خانه یا در دانشگاه بودم کلافگی و بی قراریم که ناشی از ندیدن طاها و بی توجهی اش بود به اوج میرسید. و من تنها زمان هایی که در شرکت بودم می توانستم کمی فقط کمی آرام باشم ، همین که میدانستم او به فاصله ی چند اتاق در همین مکان حضور دارد باعث می شد تا کمی آرام تر شوم.
ترم شش را با 18 واحد باقی مانده شروع کردم . وباز هم مجبور شده بودم به غیر از پنجشنبه ساعت کلاس های امیرعلی و فرشته را تغییر دهم.
در این یک ماه که طاها را ندیده بودم تمام مدت به روزهایی که با او گذرانده بودم فکر می کردم و این واقعا دست خودم نبود .میلاد هم خداروشکر به حرفش عمل کرده بود و دیگر خبری از او هم نبود. هرچند چه الان و چه هر وقت دیگر اگر میلاد ، حرفهایش را تکرار می کرد من دیگر تکلیفم را می دانستم و مطمئنا جوابش یک نه گنده از طرف من بود. درواقع این موضوع را در همین مدت که طاها را ندیدم کاملا متوجه شدم.
من حس دلتنگی که نسبت به طاها احساس می کردم را نمی توانستم کنار بگذارم و حتی یک درصد این حس را نسبت به میلاد نداشتم. نمی دانم احساسم نسبت به طاها دقیقا چه بود ، من در این موارد به شدت بی تجربه بودم ، اما هرچه بود به شدت جدید بود و من را کاملا درگیر کرده بود.
گاهی فکر می کردم اگر طاها به جای میلاد به من ابراز علاقه کرده بود همه چیز فرق می کرد .
اما به سرعت سعی می کردم این افکار را از سرم بیرون کنم و بیخود به رویاهای مزخرفی که داشتم پرو بال ندهم. گاهی فکر می کردم شاید سرنوشت من تنهایی ست و من باید با آن کنار بیایم.
**
با بچه ها مشغول بودیم و سخت هم سرمان شلوغ بود . هرچه به کنکور نزدیک تر می شدیم فشار بیشتر میشد و فرشته هم به شدت دچار استرس شده بود.
romangram.com | @romangram_com