#شهربازی_پارت_147

تمام دو روز گذشته را با افکار مشوشی به سر برده بودم که راه نجاتی از آنها نداشتم ، واقعا نمی دانستم در مورد میلاد چه کار کنم. در این دو روز به قولش عمل کرده بود و زنگ نزده بود .

نمی دانستم باید به کسی بگویم یا نه.

از دانشگاه به شرکت آمده بودم و منتطر بودم تا بچه ها بیایند.

دلم می خواست طاها را ببینم ، اما در شرکت نبود ، از آخرین دیدارمان هم نه زنگی زده بود و نه دیده بودمش. از افکار خودم می ترسیدم ، احساس می کردم بیش از حد به طاها فکر می کنم و این مرا نگران می کرد .

تا عصر با بچه ها درس خواندیم اما خبری از طاها نشد .

نمی دانم به شرکت برگشته بود یا نه . نا امید از دیدن طاها به خانه برگشتم .

هرچه فکر می کردم می دیدم من حسی به میلاد ندارم به جز همان حس احترام و دوست داشتنی که ناشی از یک رابطه ی فامیلی بود. البته خیلی هم مطمئن نبودم ، چون هرگاه خواستم به او فکر کنم اول طاها به ذهنم آمد ، من هم کلا میلاد را با طاها مقایسه می کردم . ودر نهایت آن که از میدان رقابت پیروز بیرون می آمد طاها بود ، به شدت از دست افکار م عصبانی می شدم ، و سعی در بیرون ریختنشان از ذهنم را داشتم اما انگار تصویر طاها پاک ناشدنی بود.

تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم فکرم را از هر دوی آنها خالی کنم که البته کار به شدت سختی بود . اما نزدیکی به امتحانات پایان ترم و فشردگی آنها باعث شد تا من این زمان مانده به امتحانات، خودم را بیشتر درگیر درس کنم و در نتیجه کمتر به آنها فکر کنم.

**

مامان و بابا بعد از سه هفته بالاخره پنجشنبه شب برگشتند.

مامان طبق معمول برای من کلی لباس آورده بود واین درحالی بود که من واقعا نیازی به آنها نداشتم، خیلی از آنها مدل هایی داشتند که من اصلا نمی پوشیدم و دوست هم نداشتم ، اما انگار مامان فقط برای آرام کردن خودش و رفع تکلیف این کار را کرده بود .او حتی سلیقه ی من را هم نمی دانست.اما سعی کردم بی هیچ ناراحتی از او تشکر کنم. بالاخره این نشان می داد که او به فکر من بوده است. فقط ای کاش این به فکر بودن را جور دیگری نشانم می داد.

در این سه روز که در شرکت با بچه ها کلاس داشتم طاها را ندیده بودم . گاهی در شرکت بود و گاهی نبود اما اصلا به سراغم نیامد و حتی اتفاقی هم او را ندیدم. که این مسئله بعد از این مدت که مرتبا حواسش به من بود برایم بسیار عجیب و ناراحت کننده بود و من را به شدت کلافه کرده بود .

به خودم که نمی توانستم دروغ بگویم من از ندیدن طاها در این مدت ناراحت بودم و دلم می خواست او باز هم به من توجه کند.

romangram.com | @romangram_com