#شهربازی_پارت_145

_ من باید برم دانشگاه

_ میرسونمت

سوار شدم اما اصلا راضی نبودم .

موبایلم را از کیفم در آوردم و روشن کردم حالا دیگر خاموش ماندمش فایده ای نداشت ، من الان کنار میلاد بودم و چاره ای جز شنیدن حرف هایش نداشتم.

میلاد نیم نگاهی به گوشی انداخت و با لحنی کمی دلخور گفت:

_ دوست نداشتی با من حرف بزنی که گوشیت و خاموش کرده بودی ؟

خجالت کشیدم ، دوست نداشتم ناراحت شود اما واقعا حرف زدن با او برایم سخت بود.

_ نه .... خب ....یعنی....

_ اشکال نداره درکت می کنم.

چگونه می توانست مرا درک کند وقتی خودم هنوز درکی از احساسم نداشتم.

_ آرام ..... احساس من به تو جدید نیست یه مدتی هست که فکرمو به خودت مشغول کردی.

خدایا این دیگر چه مخمسه ای ست ، هیچگاه فکر نمی کردم بودن در کنار میلاد این همه مرا معذب کند.

_ می خواستم لیسانستو بگیری بعد بهت بگم .... اما مهسا مثل همیشه خرابکاری کرد.

romangram.com | @romangram_com