#شهربازی_پارت_144


دیروز همه ی کلاس هایم را از دست داده بودم و امروز را نمی خواستم از دست بدهم ، اما انگار

شانس با من یار نبود.

_ آرام

خدای من او اینجا چه می کرد .

به پشت سرم برگشتم و میلاد را تکیه زده به ماشینش کمی بالاتر از در خانه دیدم.

با خجالتی که ناشی از به یاد آوردن حرف های دیروزش بود زیر لب سلام کردم.

_ سلام

_ سلام عزیزم ، خوبی

کاش دست از این عزیزم گفتن هایش بر می داشت ، من بی جنبه هردفعه با شنیدن این کلمه سرخ و سفید می شدم و زبانم از کار می افتاد مخصوصا با لحن مهربانی که داشت. ولی کلا از شنیدن آن راضی نبودم ، نمی دانم اصلا دلم نمی خواست با من با محبت صحبت کند و این که کلا دوست نداشتم به من ابراز علاقه کند.

_ ممنون

_ بیا می رسونمت .......... یه کمی هم صحبت کنیم

خدایا طاها کم بود میلاد هم اضافه شد. در دل احساس کردم که نباید طاها را با هیچ کس مقایسه کنم ، طاها مثل هیچ کس نبود .


romangram.com | @romangram_com