#شهربازی_پارت_143
_ نه
چیز دیگری نگفت قبل از اینکه سوار شود در جلو را برای من باز کرد و بعد خودش سوار شد و منتظر ماند تا من سوارشوم . با این کارش راه تعارف کردن را برای من بست. در تمام طول مسیر هم هیچ حرفی نزد بدجور در فکر فرو رفته بود که وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و چراغ سبز شد او هنوز بی حرکت ایستاده بود و با بوق ماشین های پشتی به خودش آمد.
به خانه که رسیدیم نمی دانستم باید چیزی بگویم یا نه او امروز برای من حکم یک ناجی را داشت و تقریبا توانسته بود تاثیر حرف های مهسا را کم کند.
_ به خاطر امروز ممنون ..... خیلی لطف کردین.
_ خواهش میکنم ...... امیدوارم تصمیم درست و عاقلانه ای بگیری.
پیاده شدم و او هم به سرعت رفت ، برعکس همیشه که می ایستاد تا اول من به خانه بروم و بعد برود.
بیش از آنکه فکرم مشغول میلاد باشد، درگیر طاها بودم .دوست داشتم من هم می توانستم مثل او صمیمی برخورد کنم و جواب خیلی از سوال های بی جواب ذهنم را بگیرم ... اما حیف که او طاها بود و من ..... آرام.
شب شده بود و من در خانه تنها بودم .
گوشی ام را برای هر تماس احتمالی از طرف میلاد خاموش کرده بودم . واقعا حرفی برای گفتن نداشتم. و روی شنیدن حرف های احتمالی میلاد را هم نداشتم.
روی تخت نشسته بودم ، زانوانم را در آ*غ*و*ش گرفته بودم و سرم را رویشان گذاشته بودم ، بدجور در فکر فرو رفته بودم ، دائما یک چرا ی گنده در ذهنم پرسیده میشد ، چرا میلاد مرا دوست دارد؟ برایم باور حرف هایش سخت بود ، او با آن موقعیت اجتماعی و ویژگی هایی که دارد واقعا ایده آل هر دختریست ، پس چرا باید از من خوشش بیاید . منی که نه زیباییه خارق العاده ای دارم و نه سر وزبانی و نه هیچ ویژگی خاصی که شاید جلب توجه کند ، پس او از چه چیز من خوشش آمده بود. یک بار آرش و میلاد را در حالی که دوست دختر هایشان همراهشان بودند را اتفاقی دیده بودم و نا خودآگاه خودم را با آنها مقایسه می کردم ، هیچ شباهتی به آنها نداشتم و در مقابل آنها حتی مثل یک دختر دبیرستانی هم به نظر نمیرسیدم بیشتر شبیه دختر بچه ای دبستانی بودم ، تفاوت های من با تیپ مورد پسند آنها دقیقا از زمین تا آسمان بود.
من عادت کرده بودم خودم را دست کم بگیرم وشاید هم ریشه ی این عادت در برخورد های خانواده ی من بود، خواسته یا ناخواسته با من طوری رفتار شده بود که من همیشه حس بی ارزش بودن را داشتم،به هر حال هرچه بود نمی توانستم باور کنم که میلاد از من خوشش آمده است.
**
صبح که بیدار شدم شهلا خانم آمده بود و مشغول تمیز کردن خانه بود . سلام کردم و به آشپزخانه رفتم و سرسری لقمه ای در دهانم گذاشتم و بیرون زدم . لباس هایم را به سرعت پوشیدم و بعد از خداحافظی از شهلا خانم از خانه خارج شدم.
romangram.com | @romangram_com