#شهربازی_پارت_142


_ خب نمیدونم

_ یعنی چی نمیدونی ..... تو یه دختری و یه پسر بهت ابراز علاقه کرده ..... بالاخره یه جوابی باید بدی دیگه.

گیر داده بود ،نمیدانم می خواست به کجا برسد که این موضوع را ول نمی کرد.

_ خب واقعا نمیدونم ...... باید فکر کنم.

_ می خوای بهش فکر کنی؟

سوالش را با حالت خاصی پرسید انگار دوست نداشت من به میلاد فکر کنم. نمی دانم ،شاید هم من زیادی سعی داشتم روی هر حرف و حرکت طاها تحلیلی بیاورم .

_ خب چی کارکنم ....من هرچی میگم شما یه چیز دیگه میپرسید.

خداروشکر غذاهایمان را آوردند و طاها سکوت کرد.به نظرم در فکر بود چون با غذایش بازی می کرد ، من هم که کلا غذا خوردن در این شرایط برایم سخت بود .

طاها باعث شده بود من خیلی چیزها را برای اولین بار تجربه کنم.

تا انتهای غذا هیچ کدام حرفی نزدیم و تقریبا هر دو با غذایمان بازی کردیم.

با خروجمان از رستوران طاها بالاخره سکوت را شکست

_ می خوای بری دانشگاه


romangram.com | @romangram_com