#شهربازی_پارت_139

گوشی را قطع کردم.

دلم می خواست فرار کنم نمی دانم چرا انقدر از طاها خجالت می کشیدم و نمی دانم چرا طاها انقدر عصبانی بود.

_ بلند شو بریم

گفت و از پله ها پایین رفت.

از حرف های میلاد بیشتر از آن که خوشحال یا هیجان زده شده باشم خجالت کشیده و مضطرب شده بودم. نمیدانم اما اصلا از ابراز علاقه اش خوشحال نبودم ، من همیشه برای میلاد احترام زیادی قائل بودم، او همیشه با من محترم و مهربان برخورد می کرد. اما فقط در همین حد بود.

میلاد همان طور که مهسا هم گفته بود واقعا همه چیز تمام بود اما من حتی اگر یک درصد هم می خواستم به او فکر کنم وجود مهسا و عمه آن یک درصد را هم خنثی می کرد.

من اصلا در ارتباطات عاطفی ضعیف و کند بودم ونمیدانستم الان چگونه باید برخورد کنم. کلا گیج بودم. و رفتار طاها هم مرا نگران کرده بود.

از در کافه که خارج شدم او را دیدم که با همان اخم در ماشین منتظر نشسته بود .

سوار شدم و او بدون حرفی ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

باز هم نمیدانم کجا میرفت. جرات حرف زدن را نداشتم .میترسیدم با ابراز علاقه ای که میلاد کرده بود او واقعا باورش شده باشد که من برای میلاد به قول مهسا تور پهن کرده ام.

بالاخره بعد از طی مسافتی جلوی یک رستوران نگه داشت.

اخم هایش کمتر شده بود اما هنوز جرات نداشتم به او بگویم که می خواهم به خانه برگردم . تعللم را که دید به سمتم برگشت و گفت :

_ چرا نمیای؟

romangram.com | @romangram_com