#شهربازی_پارت_138
گوشی از دستم افتاد، صدای ضربان قلبم را میشنیدم ،اولین بار بود که کسی این جمله را به من می گفت.
طاها گوشی را برداشت و با نگاه متعجب به من گوشی را روی بلند گو گذاشت
_ آرام جان صدامو میشنوی ، نمی خواستم اینجوری بفهمی که..... دوست دارم..... اما مهسا با کار دیشبش گند زد به همه چیز
طاها هم حرف هایش را شنید، شرم زده و یواشکی نگاهش کردم ،به شدت اخم هایش در هم بود و دست هایش را مشت کرده بود.
_ آرام صدامو میشنوی
به سختی زبان باز کردم
_ بله
_ لطفا حرفای مهسا رو فراموش کن من خودم حسابشو رسیدم ، باشه عزیزم؟
خدای من، از شدت شرم سرخ شدم طاها هم عصبانی تر شده بود انگار.
حتی میترسیدم گوشی را از حالت بلندگو خارج کنم . فقط به سختی زبان باز کردم و گفتم:
_ ببخشید من باید برم
_ باشه عزیزم برو من شب بهت زنگ میزنم.
romangram.com | @romangram_com