#شهربازی_پارت_136


اشاره اش به موضوع بیمارستان را متوجه شدم.

چیزی نگفتم ، خودم هم نمی دانم که چرا دیگر دلم نمی خواست آرش و آرمین چیزی بدانند هرچند من می خواستم به آنها بگویم اما آنها هیچ گاه برای من وقت نداشتند .و اینکه طاها خوب است و مرا اذیت نمیکند ، حتی بیشتر از برادرهایم به من توجه می کند ،تازه مرحم زخم هایم هم می شود.

ساعت نزدیک یک بود و من فکر کردم شاید بهتر باشد امروز قید دانشگاه را بزنم.

گوشی را از کیفم در آوردم که با دیدن بیست تماس بی پاسخ از میلاد متعجب به صفحه ی گوشی خیره ماندم.

_ چی شد؟

_ هیچی

گوشی را از دستم گرفت و به تماس ها نگاه کرد.

_ میلاده؟

_ بله

شماره ی میلاد را هنوز در گوشی ام سیو نکرده بودم .

_ چرا جوابشو نمیدی؟

_ میترسم یه وقت مهـ.....


romangram.com | @romangram_com