#شهربازی_پارت_135

_ حتما می خواد گند خواهرشو جمع کنه

_به خدا من تا حالا اصلا باش حرف نزدم همیشه خودش میومد با من حرف میزد ، اگرم سوال می پرسید من جواب میدادم ، به خدا من اصلا نمیدونم چرا ......

_ چته دختر؟ آروم باش ، من تورو به اندازه ی کافی میشناسم ، لازم نیست قسم بخوری

......

_ مگه بهت نگفتم بعضی آدما اصلا ارزش ندارن که بخوای به حرفاشون فکر کنی ؟ هان ؟ بعد تو از دیشب داری خودتو به خاطر حرفای این دختر روانی اذیت می کنی؟

_ آخه اولین بار بود یکی این حرفا رو بهم می زد.

_ همین الان هرچی شنیدی فراموش میکنی ، حق نداری به حرفاش فکر کنی، فهمیدی؟

_ بله

کمی سکوت شد اما یادم افتاد که او دیشب به خانه ی ما زنگ زده بود با ترس گفتم؟

_ دیشب شما به آرش گفتین می خواید با من حرف بزنید؟

_ نه، دختر خالم برای عوض شدن حال و هوای تارا باهامون از مشهد اومده ، به اون گفتم زنگ بزنه.

_ چرا نخواستین آرش بفهمه؟

_ خب آرش بفهمه یا نه برای من فرقی نداره ما که کار اشتباهی نمی کنیم ، اما گفتم شاید تو دوست نداشته باشی.

romangram.com | @romangram_com